درد مشترك

من اهل شعر نیستم . . . اهل نقاشی روی جلد قلمدانم

راستشو بخواین دسترسی من به اینترنت خیلی دیر به دیره یعنی هروقت میام خونه مامان اینا اگه وقت بشه میرم پای نت و چند دقیقه ای یه چند تا ایمیل چک میکنم و یه سری به فیس بوک میزنم در واقع کامپیوتر خونه خودمون خراب شده و فکر کنم حالا حالا ها درست بشو نباشه.

هفته پیش شنبه شب مامان اینا با سوده و شوهرش اومدن خونمون و من برای اولین بار باقالی پلو با مرغ درست کردم و خیلی انصافا خیلی خوش مزه شده بود. البته مرغ رو بلد بودم اما باقالی پلو رو با دستور پختی که از سوده خواهرم گرفتم و با کمی تغییرات در اون برای اولین بار بود که پختم. خلاصه شبش سودهو شوهرش هم اومدن و به اصرار ما همگی موندن و صبح روز بعدش که روز تعطیلی بود بعد از صبحانه مامان و بابا رفتن و بقیه تا بعد از نهار موندن و روز خوبی رو داشتیم و کلی بازی کردیم.

قرار بود از آشپزی کردنم واستون بگم. در واقع قبل از ازدواج چیزی بلد نبودم که درست کنم و دست پختم واقعا افتضاح بود اما وقتی وارد زندگی مشترک شدم با دقت هر چیزی رو درست  میکردم و این شد که دست پختم رو به خوبی رفت و الان که حدود 9 ماهی میگذره کلی غذاها یاد گرفتم و در زمینه تهیه انواع دسرها حرفی واسه گفتن دارم و نماینده خانواده در این باره هستم.

چند وقتی میشه که کلاس شنا میرم و کلی شنا یاد گرفتم و همسرم عزیزم هم برام یه تردمیل تهیه کرده که به جای دادن ماهی 80 هزار تومن به باشگاه بدنسازی از این دستگاه استفاده کنم و در گرمای تابستون و آلودگی هوا از همای خنک منزل بهره ببرم.

خلاصه تابستون واسه ما شده ورزش و شنا و مهمونی و ... کلا هتل.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

با شنیدن صدای ممتد بوق ماشین ها به خودم اومدم؛ پول رو دادم فروشنده و به سرعت مغازه رو ترک کردم و پریدم تو ماشین. بهد گفت چقدر طولش میدی یه خوراکی خریدن که این همه وقت نمی بره که. خلاصه رسیدیم به پیتزافروشی که یه جورایی سرقفلیش واسه ما شده حالا فکر نکنین پیتزاش مالیه ها، فقط از این جهت که اونجا خاطرارت یک ساله زیادی داریم. فضای سبز قشنگی که داره با اون حوض وسط حیاطش کلی به آدم اشتها میده که این واسه ما خانوم ها اصلا خوب نیست در عوض منطقه گربه خیزی هست درنوع خودش بی نظیر و بگذریم که تو اون دو ساعتی که اونجا بودیم چشام همش دورو اطراف می چرخید که نکنه ناغافل یه گربه هوس کنه از بین پاهای ما رد شه که شبمون زهرمار میشد!

از در گفتیم از دیوار گفتیم از مهمونی خونه مامان اینا از قراردادهای شرکت از آش دندونی بچه دخترعمه ام و خیلی چیزا. یهو بحث کشید به بچه و اینکه کی بیاد خوبه و از اینا. ازم پرسید نظر توچیه. همین که چند تا جمله گفتم و انگار که داشت به ظاهر گوش میداد ناگهان گفت بس کن این حرف هارو بی خیال ... انگتر نه انگار که خودش شروع کرده بوده این موضوع رو و حالا اظهار خستگی میکرد.

یه کم تو سکوت گذشت بعدش گفت یه چیز شیرین تو کیفت داری؟

منم شکلات مورد علاقه اش رو که چند ساعت قبلش با وسواس و اشتیاق تمام از مغازه خریده بودم با بی میلی هرچه تمام تر بهش دادم.

...

با خودم گفتم این ها عجب موجوداتی هستن

...

احسان جان، همسر مهربان و مرد زندگیم، روزت مبارک

 

پ ن١: ما که کادومونو خریدیم اگه امکان لو رفتنش از اینجا نبود حتما میگفتم چیه اما چه کنم که بسته پایم

پ ن٢: دقیق نمیدونم چند روز از حبس خانگی آقای مهندس موسوی میگذره و ما مجبوریم تنها اینجا به ایشان روزشان را تبریک بگیم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط سارا نظرات () |

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

همینجور که داشتم شبکه های ماهواره رو زیرو رو میکردم یهو رو یکیش موندم. شهرام ناظری عجب صدایی داره. کیف کردم. پریدم فلشمو زدم و سریع ذخیره اش کردم.

به شخصه موسیقی رو خیلی دوست دارم و تقریبا همه نوعی گوش میدم  اما اون موسیقی که بتونم مدام گوشش بدم و خسته نشم از این دسته ولی همونطور که گفتم بقیه آهنگ ها ترانه ها رو هم گوش میدم.

اینجور آهنگ ها و تصنیف ها روح آدمو جلا میده یه جور آرامشی توشه که نمیشه وصفش کرد.

از این قبیل چند تایی رو ذخیره کردم و هروقت که از کارای دیگه فارغ میشم روی مبل راحتی جلوی تلویزیون دراز میکشم و اینا رو گوش میدم.

مخصوصا این روزا که صدای اهنگ های راک و جاز تو کلاس ورزش خوب گوش آدم رو خسته میکنه.

دوستای عزیزم واسه دوتا از اهداف خیلی مهم و با ارزشم واسم دعا کنید که ایشالله خیر باشه و انجام بشه که اگه بشه خبرشو حتما میدم و مهمونی هم سرجای خودشه.

تا بعد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |

امروز سالگرد حماسه پرشور دوم خرداده. میدونیم که چهار تن از عزیزامون در حصر خانگی به سر میبرن و کاش بشه احساسمون رو براشون نثار کنیم تا بدونن که هنوز هم به یادشونیم و فراموش نشدن.

یادش به خیر اون روزها ...

اون روزهایی که برای چند صباحی فکر میکردیم که خوشبخت میشیم. برای چند وقت خارج از همه دغدغه هایی که قانون و عرف برامون گذاشته بود با هم خواهر و برادر بودیم و دیگه به چشم رقیب و دشمن و نامحرم و غریبه به هم نگاه نمیکردیم. روحیه دوستی و محبت وکمک به همنوع که تو وجودمون خاک خورده بود جوونه زده بود و ... حیف که چه زود ساقه های تازه این نهال جوون رو بریدن. 

حدود دو سال پیش بود که برای رفتن به جشن دوم خرداد تو سالن ورزشگاه آزادی با دوستم و خواهرم داشتیم برنامه ریزی میکردیم و با چه ذوقی از ظهر اونجا منتظر بودیم.

دلم خیلی گرفته و بسیار نگرانم . نگران آینده مبهم و نامعلومی که گریبان ما و فرزندانی که انگار بهتره هیچ وقت پا تو این دنیا رو نزارن هستم.

شاید یه روزی ...

شاید دوباره جون بگیریم.

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط سارا نظرات () |